تبلیغات

ترنم دلتنگی

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

اه!






گاهی   آدم دلش میخواد بلند داد بزنه گندت بزنه زندگی ی ی ی ی .ااااااااااه!
نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه 13 شهریور 1393 و ساعت 08:37 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 13 شهریور 1393 و ساعت 08:40 ب.ظ


30 سالگی
چقدر سی سالگی سن خوبیه! اصلا آدم 30سالش که میشه میبینه چقدر از زندگی کردن خوشش میادنه؟!
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 23 خرداد 1393 و ساعت 12:32 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ جمعه 23 خرداد 1393 و ساعت 12:35 ق.ظ


اکسیژن

 

 

 

"هوا را از من بگیر

خنده ات را نه! "

 

                                                                                 پابلو نرادا

نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 9 بهمن 1391 و ساعت 11:35 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


بهشت پنهان
"می‌دونی"بهشت" کجاست ؟

یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !

بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری..



حسین پناهی
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 26 آبان 1391 و ساعت 08:14 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


خمیازه

"دلم به جا نیست

پایم به راه نمی آید

من هنوز چیزهای بسیاری هست

که دوستشان دارم"


                                                                            "سید علی صالحی"


همش احساس میکنم ذهنم دلش خمیازه کشیدن میخواد!!!
نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 21 مرداد 1391 و ساعت 12:25 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


جسارت!
به شیرینی سیبی بود که گاز زدم من حوا!

نگاهی که بکارت روحم را درید!
نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 10 اردیبهشت 1390 و ساعت 07:51 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 10 اردیبهشت 1390 و ساعت 08:05 ب.ظ


نیمکت
 











یه دوستی میگفت احساس میکنه شبیه یه نیمکته که گاهی کسی میاد میشینه

روش خستگی در میکنه و میره ه ه ه ...احساسش برام قابل درک بود یه جورایی...

عینشو نه ولی شبیه اش رو تجربه کرده بودم، میکنم .... انگار که همیشه خدا روی

یه نیمکت نشسته باشم ...تنها...تنها نشسته باشم و خیره شده باشم به آدمها ،

به پرنده ها ،به آسمون، به خدا!....گاهی یکی پیدا میشه میاد میشینه کنارم...

نمیدونم شاید اونم تنهاس و پر از درد دل...شروع میکنه به حرف زدن...چه لذت بخشه

 شنیدن و گفتن برای یکی که تنهاست و خیره به آدمها، به پرنده ها، به آسمون ،به

خدا!...شنیدن حرفهای پسری که دوره خدمت رفیق جون جونی فرمانده اش شده و

20 روز مونده به آخردوره فرمانده کش
ته میشه و میره برا همیشه ...گفتن اینکه به

 خاطرات خوبت با رفیقت فکر کن نه به خاطره بد رفتن!مرگ چیز بدی نیست!باور کن!...

یادتم باشه این نیز بگذرد....شنیدن حرفهای یه خانم 40-50 ساله خوب و مهربون که

 ازگریه های شبونه اش میگه ...از همه نامردی ها که دیده...و گفتن اینکه فلک به مردم

 نادان دهد زمام مراد تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس و اینکه یادتون

 باشه این نیز بگذرد...شنیدن حرفهای یه دختر کوچولوی 10 ساله که داداش کوچولوشو

 بغل گرفته که
بخندونتش اونوقت بچه رو با کله زده زمین...دختر کوچولویی که با گریه فریاد

 میزنه همش تقصیر من بود!...من خیلی بدم!....و گفتن اینکه عزیز دلم آدمها زمین

نخورن
بزرگ نمیشن که!...یه ساعت بگذره خوب میشه جونم...چقدر این شنیدنها

 و گفتنها رو دوست دارم....

اما نمیدونم چرا درست وقتی که احتیاج دارم یکی بهم بگه یادت باشه این نیز بگذرد...

کسی کنارم نیست یا اگه هست من حرف زدن بلد نیستم!...کسی نیست که بگم

"بوی رفتن "گرفته انگار...که اینو خنده های الکی اش میگه...که هرچی میبینمش

 بیشتر دلم براش تنگ میشه...که هر روز صد دفعه به خدا میگم خدایا نمیگم مرگ رو

 از آدمهات بگیر...میگم فقط تحمل دلتنگی از آسمون ببار!!نیست کسی که بهم بگه

 این نیز بگذرد....این روزها نیمکته خالیه...خالی تر از همیشه....خالیه که میرم یه

 ساعتی صندلی روبرویی یه آقای دکتر خوش تیپ که همش نگاهش به عقربه های

 ساعته رو اجاره میکنم...تا اون نگاهم کنه و من اشکامو روبروی اون قورت بدم!...

نمیشه اشکهای لخت رو دردهای عریون رو برای غریبه ها رو کرد!!!



هر شب که می خواهم بخوابم
می گویم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هیچ دل تنگ نبوده ام
صبح که بیدار می شوم
می گویم
شب، با چمدانی بزرگ می آید
و دیگر
نمی رود
                                                     «کیکاوس یاکیده»

پ.ن:کاش آقای دکتر جای قرص آرام بخش و خواب آور ،مسکن دلتنگی بهم میداد!

نوشته شده توسط قاصدک در یکشنبه 17 بهمن 1389 و ساعت 11:17 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 16 اسفند 1389 و ساعت 09:02 ب.ظ


که بد به خاطر امیدوار ما نرسد
 



رابطه بین ادمها شبیه الاکلنگه.....خیلی خوش میگذره...میگذشت قدیما که هر دو سر


الاکلنگمون کسی بود که حواسش بود یکی دیگه اون پایین منتظره تا کفه تو سنگینی کنه

و اون بره بالا برسه به آسمون و غش غش بخنده!....اماا وای به روزی که اونی که اون بالا

بود کم میاورد تو محبت، تو دوستی..کم میاورد....یا حواسش پرت میشد... اونوقت این

 یکی دیگه پایین میموند منتظر...رو زمین...رو جفت پاهاش...هر چی هم زور میزد به اونی

 که اون بالا بود نمیرسید...به پاش نمیرسید تو بیخیالی....

یه روزایی هست که اون بالاهایی...وسط آسمون..رها رها رها...یکی دیگه هم اون

 پایینه...روی زمین...اسیر اسیر اسیر...اسیر هست که داد میزنه :آهای..منم بازی؟...

اونوقت تو که هیچ وقت محبت و دوستی کم نمیاری، نمیذاری... دلتو پر میکنی از عشق،

از دوست داشتن...پر میشی ازحضورش که سنگین میشی...سنگین میشه کفه ات ...

میای پایینتر...پایین پایین پایین تر...تا برسی  بهش...که الا کلنگت تراز شه همینجوری

صاف، صاف وایسته و تکون نخوره....و تو زل بزنی تو چشاش و قد هزار شب به حرفهاش

به درد دلهاش گوش کنی ...وقتی میشنوی پرتر میشی...پرتر میشی و سنگینتر...سنگین

میشی و کفه ات میره پایینتر...اونوقت اونی که روبروته میره میرسه آسمون...حالا تو

 اسیری و اون وسط آسمون حواسش پی پرنده هاست...پی شاپرکها...پی آسمون...

رها رها رها....تو دلت دل دل میکنی که اون حواسش باشه که تو رو این پایین آورده و

 اسیر اسیر اسیرت کرده...


پ.ن: فکرشو بکن.... از این پایین تماشای یه آدم دوست داشتنی، وسط آسمون چقدر

 میتونه لذت بخش باشه
!!!خب؟
نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه 21 دی 1389 و ساعت 09:29 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 21 دی 1389 و ساعت 10:04 ب.ظ