ترنم دلتنگی

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

گل سنگ

سنگ هم که باشد

 

زنده میشود

 

گل میدهد

 

که نگاهت آغاز زندگیسیت.

 

نترس از سختی سنگ،

 

                              ببار!

 

ببار بارانم!


گل سنگ


نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 16 بهمن 1388 و ساعت 05:43 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ جمعه 16 بهمن 1388 و ساعت 05:51 ب.ظ


یک حس نباید

  همیشه همین طور بوده....وقتی چیزی که نباید ، وارد تنم میشود یک


جای بدنم شروع میکند به نالیدن...درد می آید...گاهی هم سوزش و


گاهی
هم همه اینها همراه با تب ولرز!و یک عالمه نشانه ی دیگر....کلا

 سیستم وجود آدمها همین است...آلارم کار
گذاشته اند توی تنمان که

بفهمیم یک چیز نبایدی، وارد تنمان شده و دارد همینطور
برای خودش

 میچرخد!...که باید یک فکری به حالش بکنی وبندازیش بیرون که اگر
نکنی

 خانه خراب میشوی
!...


لرز میگیرد دلم...تب میکنم...گر میگیرد گونه هایم...لبهایم میسوزد از فشار


دندانهایم
وقتی از چشمهای تو سرازیر میشود میریزد توی دلم ....دلم را

 قلقلک میدهد....لبم
را به خنده وا میکند.....دندانم را میفشارد بر لبم که

 نشود که نبینی....که دلم را ضعف
میبرد این حس نباید اسم ندار!!!!!!!!

 

  پ.ن: بچه بودم زیاد مسموم میشدم...از اون شبهایی که زیر سرم بودم


چیزی جز اون خواب عمیق پر از آرامش بعد از کلی استفراغ و شکم درد


یادم نمیاد....تازه به این نتیجه رسیدم که کلی حس شیرین و اسم ندار و


نباید! وجود داره که من حسش نکردم!

نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 2 بهمن 1388 و ساعت 12:10 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ جمعه 2 بهمن 1388 و ساعت 12:45 ب.ظ


میوه های آرزو
 تو چه ساده ای و من ، چه سخت

     تو پرنده ای و من ، درخت

     آسمان همیشه مال توست

     ابر ، زیر بال توست

     من، ولی همیشه دیر کرده ام!

     تو به موقع می رسی و من،

     سالهاست دیر کرده ام...

      

     خوش به حال تو که می پری

     راستی چرا

     دوست قدیمی ات - درخت را-

     با خودت نمی بری؟

     فکر می کنم

     توی آسمان

     جا برای یک درخت هست

     هیچکس در بزرگ باغ آفتاب را

     روی ما نبست.

     یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار

     یا مرا ببر

     توی آسمان آبی ات بکار...

     

     خواب دیده ام

     دست های من

     آشیانه تو می شود

     قطره قطره قلب کوچکم

     آب و دانه تو می شود

     میوه ام،

     سیب سرخ آفتاب

     برگهای تازه ام

     ورق ورق نور ناب

     

     خواب دیده ام

     شب، ستاره ها

     از تمام شاخه های من

     تاب می خورند

     ریشه های تشنه ام

     توی حوض خانه خدا

     آب می خورند.

     

     من همیشه

     خواب دیده ام، ولی...

     راستی، هیچ فکر کرده ای

     یک درخت

     توی باغ آسمان

     چقدر دیدنی ست!

     ریشه های ما اگر چه گیر کرده است

     میوه های آرزو، ولی

     رسیدنی ست...

    

                        (عرفان نظرآهاری)

 
نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 14 دی 1388 و ساعت 10:28 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 15 دی 1388 و ساعت 03:33 ب.ظ


برکه خشکیده!




"من تو را ای عشق از کف داده ام

هم خودم را هم تو را گم کرده ام

آن من عاشق،آن من دیوانه را

من نمیدانم کجا گم کرده ام

من نشانی های خود را میدهم

یک نفر باید مرا پیدا کند

یک نفر باید که با طوفان عشق

برکه خشکیده را دریا کند"
نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 4 دی 1388 و ساعت 11:57 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 5 دی 1388 و ساعت 01:01 ق.ظ


گریه های یواشکی!


1)

« - دلیلی ندارد کسی بار تو را حس کند.زندگی تو در همین تنهایی توست!تو خودت

هم بار کسی را نکشیده ای، آن که برداشته ای، فقط و فقط بار خودت بوده...همین!

با اندوه گفتم: آرزوی من یکتایی بود، نه تنهایی...

- یکتایی با تنهایی یکی است.امروز ظهر در آفتاب خوابیده بودی.تا حالا به خورشید

 فکر کرده ای؟ تا حالا دلت برایش سوخته؟ او هم فقط یکی است، یکتا بزرگ، نیرومند،

نفوذ ناپذیر، در ک نشدنی...اما تنها! شاید با ماه صحبت کرده باشی، اما با خورشید

نمیتوانی چیزی بگویی! برای این که با کسی از دل و جان صحبت کنی، باید به او نگاه

 کنی، و ادم نمی تواند به خورشید نگاه کند!...اما به ماه میتواند.ماه هم یکتاست، اما

 فروتن است. میداند زیباست و میداند آبله روست.می داند یگانه شب است و می داند

تنهاست.می داند نورش از خورشید است و می داند فرمانروای شب است.مهربان

 است.ستاره ها را می شناسد و زمین را می بیند.برای همین است که شب،

 هرچه در زمین است، به طرف او کشیده میشود.ماه را دوست داریم، اما به

خورشید احترام میگذاریم

- آیا باید این رنج ابدی را پذیرفت؟آیا خورشید و ماه رستگارند؟شادند؟در چرخش

همیشگی دور یک دایره و در این میان، اندکی از نورشان را به دیگران بخشیدن، و

بزرگ و گرامی داشته شدن یا دوست داشته شدن، تنها بودن در اوج یکتایی و یکتا

 بودن در ژرفای تنهایی؟آیا این ها رستگاری است؟راهی نیست؟

-نمیدانم

-من هم مثل آدم های دیگر رنج کشیده ام و زخم خورده ام.نه بیشتر از آنها.اما

همیشه سعی کرده ام به قصه ی رنجشان گوش بدهم.همیشه در من پناهگاهی

 برای گریه پیدا کرده اند. اما هیچ وقت در آغوش من نخندیده اند.زمان شادی تشکر

 میکنند.اما نخندیده اند.پشیمان نیستم. از این هم لذت برده ام. اما مگر من آرزوی

 گریه نداشته ام؟مگر من آغوشی برای گریه یا خنده نخواسته ام؟مگر من آرزو

نداشته ام  که کسی نگرانم باشد؟

-این راهی است که خودت انتخاب کرده ای!مگر آنها که محبت تو را دیده اند،

پشتیبان تو هستند؟

-میدانم اما انها فقط احترام میگذارند.مهر نمیورزند. حتا به خدایی که میپرستند

مهرنمی ورزند، فقط به او احترام می گذارند یا از او میترسند...بگذریم وقت غروب است!

-دستش را روی دستم گذاشت و گفت: نه!صبر کن! همینجا نگه دار!

ترمز کردم.

-چرا نمی آیی در بغل من گریه کنی؟انتظاری از تو ندارم،بیا گریه کن!

- نه!این طوری نه!فقط اضطرابم را بیشتر میکند، نمیتوانم...

دوباره ماشین را راه انداختم. همان طور که دستش روی دست مانده بود،

 با مهربانی پرسید:چرا این قدر به گریه احتیاج داری؟

- آدمی که نتواند گریه کند،نمیتواند بخندد و آدمی که نتواند بخندد، نمیتواند بمیرد....»

                                                             «اندوه ماه-آرش حجازی»



2)

گاهی آدم دلش بهانه های کودکی را میخواهد...گاهی دلش تنگ می شود برای

 گریه های یواشکی در آغوش رفیق نرم و همیشگی شبهای تنهایی!...بالش!!...

دلش تنگ میشود برای گریه های یواشکی برای عروسکی که بابا وعده خریدنش را

میداد وقتی واکسن میخواستند فرو کنند توی پوست لطیفش!...برای دردی که زیر

 جلد روحش فرو میکردند تا مقاوم شود در مقابل دردهای بزرگتر!...برای عروسکی

که جایزه بابا بود وقتی که درد کشیدن را یاد میگرفتی!...جایزه ای که هیچ وقت نمی

گرفتی...نمیگرفتی که یاد بگیری درد، گریه کردن میخواهد نه خندیدن!...نه ...که

بفهمی درد را در مقابل گریه های با ارزش باید تحمل کرد، نه در مقابل
خندیدن

از شادی داشتن عروسکی بی جان و پلاستیکی!


دلش تنگ میشود برای بالش سفیدی که همیشه یک لک زرد رنگ وسطش بود..

لکه ای که وقتی مامان صبح ها میدید ساکت میشد و به فکر فرو میرفت....

دلم گریه میخواهد امشب...از آن گریه های بچگانه یواشکی و زلال!...بزرگ شده ام

 که نمیگذارم رنگ پارچه رو بالشی ام سفید باشد...


نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 27 آذر 1388 و ساعت 10:51 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 و ساعت 12:12 ق.ظ


به دنیا میایم که بمیریم!


به دنیا میایم که زندگی کنیم....زندگی میکنیم که بمیریم....به دنیا میایم که بمیریم!!!

دلم میخواد روزهای عمرم زودتر تموم بشن تا برسم به تهش...به اونجا که قراره بالاخره یه

 روزی برسیم....روزهایی که خوش میگذره معمولا کوتاه تر از روزهایی هستن که بد

میگذره!...واسه همین میخندم....زیاد میخندم....شادم....شادی میکنم...خوبم...

خوب زندگی میکنم....شاید این روزا تندتر بگذرن!


نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 21 آذر 1388 و ساعت 12:56 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 21 آذر 1388 و ساعت 01:53 ق.ظ


صید مروارید از یک جوی حقیر!

1) باز هم هجوم علامت های سوال!...علامت سوال هایی که گاهی دوست داشتنی اند

 و گاهی عجیب خسته کننده!....باز هم یک معمای ساده حل نشدنی!....یک معمای

 پنج حرفی!...زندگی!...

شناختن را دوست دارم اما از شناختن می ترسم!...رهایی  خنده های قاه قاه پر از درد

را دوست دارم اما از نگاه های خط کشی شده میترسم....آدمها را دوست دارم اما

از رابطه ها می ترسم....


 

پ.ن1: " زندگی شاید

 


یک خیابان درازیست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد


 


زندگی شاید


 


ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد


 


زندکی شاید طفلیست که از مدرسه باز می گردد


 


زندگی شاید افروختن سیگاری باشد


 


در فاصله رخوتناک دو همآغوشی


 


یا نگاه گیج رهگذری باشد


 


که کلاه از سر بر می دارد


 


و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید "صبح بخیر"


 


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست


 


که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد


 


و در این حسی است


 


که من ان را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم امیخت


 


در اتاقی که به اندازه یک تنهایی است


 


دل من


 


که به اندازه یک عشق است


 


به بهانه های ساده خوشبختی می نگرد


 


به زوال زیبای گل ها در گلدان


 


به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای


 


و به آواز قناری ها


 


که به اندازه یک پنجره می خوانند


 


آه......


 


سهم من اینست


 


سهم من اینست


 


سهم من


 


آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد


 


سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است


 


و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن


 


سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست


 


و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید :


 


"دست هایت را دوست می دارم"


 


دست هایم را در باغچه می کارم


 


سبز خواهم شد می دانم،می دانم،می دانم


 


و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت


 


گوشواره ای به دو گوشم می آویزم


 


از دو گیلاس سرخ همزاد


 


و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم


 


کوچه ای هست که در آنجا


 


پسرانی که به من عاشق بودند ،هنوز


 


با همان موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر


 


به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب او را


 


باد با خود برد


 


کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده است


 


سفر حجمی در خط زمان


 


و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن


 


حجمی از تصویری آگاه


 


که ز مهمانی یک آینه بر می گردد


 


و بدینسانست


 


که کسی می میرد


  


و کسی می ماند


 


                       هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد


 


مرواریدی صید نخواهد کرد


 


من


 


پری کوچک غمگینی را


 


می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد


 


و دلش را در یک نی لبک چوبین


 


می نوازد آرام،آرام


 


پری کوچک غمگینی


 


که شب از یک بوسه می میرد


 

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد"


پ.ن2: پانوشتی مناسبتر از این شعر فروغ فرخزاد پیدا نکردم برای چند خط گنگی

 که نوشتم!


نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه 12 آذر 1388 و ساعت 09:29 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 12 آذر 1388 و ساعت 09:50 ب.ظ


دوست داشتن، بی آنکه بداند

پیاده روی رو خیلی دوست دارم....انقدر زیاد که خستگی ِ بعد از 11 ساعت سر کلاس


نشستن، نمیتونه منصرفم کنه که همه ی راه چند کیلومتری تا خونه رو پیاده نرم!...


پیاده روی رو دوست دارم و تو دلم ناسزا بار خستگی، بار پاهایی که از خستگی زار


میزنند ،میکنم...پیاده میرم و از خستگی پاهام مینالم...بعضی ها میگن این عجیبه ...


واقعاً عجیبه؟...اینکه از راه رفتن با پاهات لذت ببری و فحش بدهی به همون پاهایی که


با تو راه نمیان؟...نه! این اصلاً عجیب نیست...خوب که فکر میکنم میبینم همه آدمها


وقتی چیزی یا کسی را دوست دارند بیشتر از هرچیز یا هرکس دیگه از دست اون گله


میکنن...غر میزنند به جونش...دوست داشتن چه شکلها که به خودش نمیگیره...


یک روز میشه حرفهای سراسر عشق و دوستی، یک روز میشه گله و شکایت،


یک روز میشه کم محلی، یک روز میشه فحش و ناسزا، یک روز میشه میمیرم برات!


یک روز می شه...هرشب صدای علی لهراسبی میپیچه توی اتاق نشیمن ...


صداش میاد اما من فقط همین یک جمله را میشنوم: دلم از کسی گرفته که میخوام


براش بمیرم!....اینکه عجیب نیست...هست؟


تن من داغه و هوا سرد...اصلا از سرما خوشم نمیاد..اذیتم میکنه....سرما که میخوره به


پوستلطیف و داغ صورتم ،صورتم میسوزه...خشک میشه...زبر میشه...اذیت میشم...


جوری که دلم میخواد یه آرزوی احمقانه بکنم و ته بند آرزو، رو کنم به اون دوتا چشم


مهربون بالای سرمو بگم: تو جدی نگیر خدا! و اون باز یه لبخند ملیح بهم بزنه بگه :


حواسم هست فینگیلی!...از اون آرزوهای دل خنک کن!...ته دلم میگم کاش منم یه


جانور خونسرد بودم!!!...تا سرما انقدر اذیتم نکنه...که سرد بودم وقتی  اطرافم سرده


...که گرم بودم وقتی اطرافم گرمه...اینجوری انقدر گرمی دلم و سردی اطرافم اذیتم


نمیکرد....


با هر موقعیت سخت و شرایط بدی که  مواجه میشی بهت میگن:ناراحت نباش!


اولش سخته ولی بعد بهش عادت!!میکنی!....عادت!....کاش یکی بود بدون هیچ


پوزخندی به بهم میگفت یکی مثل من که عادتش عادت نکردنه چه خاکی باید به سرش


بریزه!...کسی که هیچی این دنیا براش عادت نمیشه...روزها هیچ کدوم براش مثل هم


نیستن...آدما همون آدمایی هستن که بار اول دیدتشون...همون قدر تازه...همون قدر


دوست داشتنی...کسی که حتی زندگی کردن هم براش عادت نیست!...


پیاده روی رو دوست دارم،حتی با پاهای خسته!...میشه پیاده رفت و فکر کرد...فکر کرد و


به این نتیجه رسید که آرزوی خوب داشتن کار آدمای بزرگه وآرزوی حقیر مال آدمای کوچیک


"خدایا به من مناعت بی غرور،عشق بی هوس،تنهایی در انبوه جمعیت ،


دوست داشتن بی آنکه بداند، روزی کن!"


                                                                                                      «دکتر علی شریعتی»




نوشته شده توسط قاصدک در یکشنبه 17 آبان 1388 و ساعت 11:26 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 17 آبان 1388 و ساعت 11:53 ب.ظ