ترنم دلتنگی

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

تو این دنیای بی معنی

برای من معنی بارون لطافته، زندگیه، نو شدنه!...برای من معنی کوه سکوته، استواریه،

تنهاییه!....برای من معنی دریا چشمهای تر زل زده به اون افق دور دست نیافتنیه!....برای

من معنی آدمها بودنه، پر شدن لحظه هاییه که گاهی خیلی خالی ان!....برای من معنی

آسمون یه نفس عمیقه،هورت کشیدن یک عالمه اکسیژن وقتی داری میون هوای نفست

 خفه میشی!....برای من معنی تو....آه...کاش میشد به معنی چیزایی که هیچ ربطی

بهم ندارن فکر نکنم!

نوشته شده توسط قاصدک در جمعه 8 مرداد 1389 و ساعت 01:04 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ جمعه 8 مرداد 1389 و ساعت 07:16 ب.ظ


زیر بارند شانه هایم

به شانه ام زده ای

که تنهائی ام را تکانده باشی !

به چه دلخوش کرده ای ؟

تکاندن برف از شانه های آدم برفی ؟!

                  

                                                      « گروس عبدالملکیان»

نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه 29 تیر 1389 و ساعت 09:51 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


عشق هم شاید، اتفاقی ساده و عادی است..

آسمان را...!

 ناگهان آبی است!

 

(از قضا یک روز صبح زود می بینی )

 

دوست داری زود برخیزی

 

پیش از انکه دیگران

 

چشم خواب آلود خود را وا کنند

 

پیش از انکه در صف طولانی نان

 

بازهم غوغا کنند

 

در هوای پشت بام صبح

 

با نسیم نازک اسفند

 

دست و رویت را بشویی

 

حوله نمدار و نرم بامدادان را

 

روی هرم گونه هایت حس کنی

 

و سلامی سبز

 

توی حوض کوچک خانه

 

به ماهی ها بگویی

 

سفره ات را واکنی

 

_نان و پنیر و نور_

 

تا دوباره

 

فوج گنجشک بازیگوش

 

بر سر صبحانه ات دعوا کنند

 

دوست داری بی محابا مهربان باشی

 

تازه می فهمی

 

مهربان بودن چه آسان است

 

با تمام چیزها از سنگ تا انسان

 

دوست داری

 

راه رفتن زیر باران را

 

در خیابان های بی پایان تنهایی

 

دست خالی باز گشتن

 

از صف طولانی نان را

 

در اتاقی خلوت و کوچک

 

رفتن و برگشتن و گشتن

 

لای کاغذ پاره ها

 

نامه هایی بی سرانجام پس از عرض سلام ...

 

نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...

 

نامه های ساده ی بد نیستم اما...

 

نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر دوری تو ...

 

گپ زدن از هر دری

 

با هر در و دیوار

 

بعد هم احوال پرسی

با دوچرخه

 

با درخت و گاری و گربه

 

با همه با هرکس و هر چیز

 

هر کتابی را به قصد فال وا کردن

 

از کتاب حافظ شیراز

 

 تا تقویم روی میز

 

آب پاشی کردن کوچه

 

غرق در ابهام بوی خاک

 

در طنین بی سرانجام تداعی ها ..

 

با فرود

 

قطره

 

قطره

 

قطره های آب روی خاک

 

سنگفرش کوچه ایی باریک را از نو شمردن

 

در میان کوچه ایی خلوت

 

روبروی یک در آبی

 

پا به پا کردن

 

نامه ایی با پاکت آبی

 

_پاکت پست هوایی_

 

بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن

 

یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ

 

روی آجرهای خانه

 

خط نوشتن با نوک ناخن

 

روی سیب و هندوانه

 

قفل صندوق قدیم عکس های کودکی را باز کردن

 

ناگهان با کشف یک لحظه

 

ازپس گرد و غبار سال های دور

 

باز هم از کودکی آغاز کردن

 

روی تخت بی خیالی

 

روی قالی

 

تکیه بر بالش

 

در کنار مادر و غوغای یکریز سماور

 

گیسوان خواهر کوچکترت را

 

با سر انگشتان گیجت شانه کردن

 

و انار آبداری را

 

 توی یک بشقاب آبی دانه کردن

 

امتداد نقش های روی قالی را

 

با نگاهی بی هدف دنبال کردن

 

جوجه زرد و ضعیفی را که خشکیده

 

توی خاک باغچه

 

با خواندن یک حمد و سوره چال کردن

 

فکر کردن ، فکر کردن

 

در میان چارچوب قاب بارانخورده ی اسفند

 

خیره گی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده

 

دیدن هر روزه ی یک عابر عادی

 

مثل یک یادآوری

 

در سراشیب فراموشی

 

مثل خاموشی

 

ناگهانی

 

مثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام

 

در عبور روزهای آخر اسفند

 

حس سبزی ، حس سبزینه !

 

مثل یک رفتار معمولی در آیینه !

 

عشق هم شاید

 

اتفاقی ساده و عادی است..

 

                                                                            « قیصر امین پور»




پ.ن:توی یه همچین شبی که انقدر دلم ، سرم ،لبام سفت و سخت گرفته است...که هیچ جایی برا


نشستن خنده ها بیخودی تو هیچ کجای تنم دلم ذهنم پیدا نمیشه! دلم تنگ شده برا قیصری که


هیچ وقت ندیدمش!....کاش میشد با برزخیها چت کرد!


نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 21 تیر 1389 و ساعت 09:56 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 21 تیر 1389 و ساعت 10:42 ب.ظ


اینم سه تا نقطه!


این روزا دنیا ، آدماش، زندگی به طرز فجیعی مزخرف و غیر قابل تحمله!...نمیدونم شاید

هم بود- بودند و این روزها به طرز فجیعی مزخرف بودنش-بودنشون احساس میشه!

دلم میخواد برم تو خلاء!...جایی که هیچ صدایی هیچ کسی..هیچ چیزی!حتی مولکولهای

 هوا هم نباشه!...

ولی هست..هرجا که میرم هست...مثل همیشه دلم میخواد برم بالای درخت شاتوت

 و برخلاف همیشه به هیچ چیز فکر نکنم...فکر نکنم به اینکه چرا انقدر دزد زیاده!...چرا

هممون خودخواهیم....فکر نکنم به اینکه این چه حس مزخرفیه که باعث میشه با همه

 اهانتی که بهش میکنم،بازم دنبالم راه بیفته و آرامشمو بهم بزنه!..همین پسره مو

 فشن با شلوار و پیرهن تنگ!....دلم میخواد اصلا فکر نکنم به اینکه چرا زندگی به طرز

 فجیعی مزخرف و غیرقابل تحمل میشه!....دلم میخواد این فکرا ،این صداها نپیچه تو

 سرم دیوونه ام کنه...ولی هست-میکنه...مثل مگس تو سرم وززز وزززززززز میکنه

....وززززززز........وزززززززز.....میرم توشلوغی شاید صدا قطع شه.....شاید خفه شه...

نمیشه...سرمو می کویم به دیوار شیشه ای تنهایی که دور خودم کشیدم...همون که

 باعث میشه میون جمع باشم و تنها....میون جمع  باشم و تنها و کسی اینو  نفهمه!

وززززززز........وزززززززززز......نمیمیره....نمیره....خفه نمیشه....همین مگسی که تو مخم

وزززززز        وزززززززززز میکنه و زندگی رو به طرز فجیعی مزخرف و غیرقابل تحمل!

نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 19 تیر 1389 و ساعت 08:42 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


میم مثل عزیزم!

بیزارم از سین ِسسسسسسسسسسسسسسلامی که کش میاد میون خاله

خرسها!!!....دلگیرم از شین عشششششششششششششششششقی که

له میشه زیر پای جیگرهای تو خیابون!......خسته ام از هــــــ  آهههههههههههی که

 تمساحهای گریون بلندش میکنن تا هفت آسمون!....تو این آشفته بازار حرفهای پر از

پستی، پستهای پر از حرف، عاشقم....عاشق اون میم که میشینه کنار عزیز و

منو میکنه مال تو!

نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 7 تیر 1389 و ساعت 10:36 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 8 تیر 1389 و ساعت 07:58 ب.ظ


باز کن سنجد!

هییییییییس!.....در کمال سکوت و آرامش گوشمو میذارم روش...دستم رو هم

میذارم رو تنش و گوش میدم...هرچی گوش میدم هرچی این ور اونورش میکنم هیچ

صدای تیکی که نشون بده باز شده به گوشم نمیرسه!....چند تا ضربه بهش میزنم....

تق تق..........نه!....خبری نیست...دستامو مشت میکنم و میکوبم روش...گروپ گروپ

... نه...باز نمیشه!....داد...بیداد....جیغ...جییییییییغ......نه!...باز نمیشه این دل لاکردار!

نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه 18 خرداد 1389 و ساعت 09:24 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ سه شنبه 18 خرداد 1389 و ساعت 10:36 ب.ظ


بی بهانه



" من تو را به خاطر می آورم......... بی هیچ بهانه....


شاید دوست داشتن همین باشد ، بی بهانه به خاطر آوردن
..."
نوشته شده توسط قاصدک در چهارشنبه 12 خرداد 1389 و ساعت 08:47 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -


پاره های دل من


چیزی رو نشکن!

اگه شکستی دیگه دنبال چسب نگرد!

چون هیچ چسبی اونو مثل روز اولش نمیکنه!
نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 3 خرداد 1389 و ساعت 02:07 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -