ترنم دلتنگی - بخوون ببین سر در میاری؟

 
ترنم دلتنگی
 
 

 
بخوون ببین سر در میاری؟

سلام

امروز متولد شدم...مثل دیروز یا پریروز یا مثل هر روز که متولد میشم!...هر روز صبح

که از خواب پا میشم متولد میشم ...یه روز با گریه وبا یاد این فکر کور بعضیها که

زندگی اول واخرش غصه است !با گریه میای ،با گریه بدرقه ات میکنن ومیری!...یه

روز با دلهره ونگرانی...وبا یاد سرگشتگی انسان تو دنیای ناشناخته...یه روز هم با

انرژی وخنده متولد میشم...درست مثل امروز!

کلی کار دارم...باید بزنم بیرون...کفشهای کتونی باید بپوشم چون خیلی جاها

باید برم....در رو که میبندم  تو کتاب ذهنم آیة الکرسی رو باز میکنم...همیشه این

کارو میکنم...نمی دونم چرا؟....نه این یه عادت نیست که هر روز تکرار بشه..چون

من آدم دیروزی نیستم وتازه امروز متولد شدم!...تند تند قدم برمیدارم...نه عجله

ندارم...روزها مال منه...ساعتها ماله منه...وقت زیادی دارم ...دوست دارم با

سرعت برم...آسمون مال منه...هوا مال منه...بارون مال منه...فکرام ماله خودمن

...زمین مال منه....ارث بابامه...آسمون سیاهه...ابرهاش همه سیاهن ...خوشگل

نیست !ولی من دوسش دارم...حرفای تو خوشگلن !هر چی کلمه قشنگه پیدا

میکنی میچینی کنار هم ...خوشگلن! ولی من دوسشون ندارم! ( هرچی که

خوشگله دوست داشتنی نیست...شکلات تلخ ،خوشمزه است!)

هوا سرده...ولی من دوسش دارم...دوست داشتنی تر از حرفهای آتیشی توه که

با یه پلک زدن خاموش میشن و سرد!

تند تند راه رفتن چه کیفی میده!

الان رو پل عابر پیاده ام! آقا پسر برو کنار دیگه! من نمی خوام سرعتمو کم

کنم...برو کنار من رد شم... تا اونجا که می خوام برم کلی فاصله است...فاصله!

ف ا ص ل ه ....جدیداً زیاد بگوشم می خوره...ف...ا...ص...ل...ه !....فاصله!...

آدما از دور خیلی خوشگلترن....چقدر فاصله دوست داشتنی میشه گاهی

وقتها...هرچی دورتر میری ،فکر میکنم فاصله مون کمتره...هرچی نزدیکتر میای

باورم میشه که خیلی دورتر از منی...بیا جلوتر...خوشگلی تو برام مهم

نیست...فاصله مونو بیشتر دوست دارم!...نزدیکتر بیا!که فاصلمون بیشتر بشه!

ای بابا!....چرا کسی به فکر ما پیاده ها نیست اخه...این سد معبریا کجان...به یه

پیاده رو قانع شدیم اینم نتیجه اش...۲متر در میون یا یه چاله بزرگه که با بارونای

این چند روز شده یه برکه کوچولو، اونم درست تو مرکز شهر!...یا یه عالمه شن

وماسه واجر که بعضی برا بالا رفتن خودشون ریختن سر راه ما پیاده ها...یکی

نیست بگه مگه ما پیاده ها آدم نیستیم...خوب یکی با ماشین میره و با سرعت

یکی هم دوست داره با سرعت بره ولی با پای خودش ...بده؟!

اینجا خیابون دانشگاست....عابراش اکثراً جوونن حالا اگه نخوام بگم دانشجو ان

خیلی شلوغه...هرچی پاهام تندتر میدون دنبال هم، باز از روحم عقب می مونن! 

 

۲۵سال رو داره...از کنار همدیگه رد میشیم....سلام خانوم!...علیک سلام...

میشناختمش؟!....شنید؟...تا براش جواب پیدا کنم برمی گردم پشت سرمو نگاه

میکنم...اونم پشت سرشو نگاه میکنه....دوتا علامت تعجب که دارن از هم دور

میشن!...

چی شده؟...مردم به چی نگاه میکنن؟...چه خبره کنار خیابون؟... صدای پسر

جوون کنار دختر خوشگل با سرعت از کنار گوشم رد میشه...سریعتر از من!...

ببخشید کارت شناسایی همرام نیست...

سرخی لباشو جا گذاشته...صورتش یکپارچه شده رنگ گچ!

همه مردم این ماشین دورنگ سبزکمرنگ پررنگو با تعجب نگا میکنن...منم با تعجب

نگاه میکنم...نه به ماشین...به دختر پسرایی که توش نشستن...آخه اینا که بچه

۱۶-۱۷ ساله نیستن که میخواین مواظبشون باشین...کم کم ۲۳-۲۴ سالشونه...

عقلشون میرسه......میرسه؟!

خوب دیگه! رسیدیم...اینم کتابفروشی!.....چقدر خنده داره!...دلم میخواد گریه

کنم!...رو در ورودی نوشتن: « مشتریان محترم انتشارات فروزش از تاریخ ۱۸/۱/۸۶

در خدمت شما خواهد بود»...چه جالب!...اینجوری ایران اسلامی میخواد پیشرفت

کنه...من وتوی جوون باید خودمونو بسازیم ،مملکتمونو بسازیم...کتاب بخونین!

...کتاب خوبه...با این تعطیلات یک ماهه ای حتماً پیشرفت میکنیم...خیالتون تخت!

 

این فسقلی باز تو جیب من داره خودکشی میکنه ...آهنگ love story ...این برا

عارفه است....

-الو

-سسسسسسسسسسسسسسسلااااااااام(یه سلام بلند وکشیده! با یه

عالمه محبت که توش حل شده!)

(میتونی از کلمات قشنگی مثل بمون...باش...دوستت دارم استفاده کنی ولی

توش کلی حس مزخرف داشته باشی!

انقدر مزخرف که من از شنیدن دوستت دارم های تو ،حالم بد میشه!

میتونی بگی ،برو ...ولی کلی حس دوست داشتنی ضمیمه اش کنی که به دل

بشینه!...احساس ما آدماست که کلمه ها رو منفور یا دوست داشتنی میکنه!

پشت حرفهای خوشگل خودتو قایم نکن!)*

 

-علیک سلام (وباز مثل همیشه یه خنده چوچولو)

-کجایی؟

-زیر آسمون ولی نه روی زمین!

-کجا میری؟

-کتابخونه

-باشه پس منم میام اونجا

 

اونجاست...هست...جلو در کتابخونه منتظر منه!...این عارفه بانوی ماست!

 وارد محوطه كتابخونه میشیم ونظاره گر هنرنمایی چند تن استاد جوشكار كه

مشغول زنجیر كشی دور كردهای کتابخونه هستن تا نسل جوان و بافرهنگ

كتابخوان و كتاب دوست در ایام بهار و تابستان كه همه جا گل و سنبل و چمن

میروید وارد چمن ها نشوند!...بعد از دیدن استادان جوشكار وارد تونل وحشتی 

میشیم  كه برادران دینی كتابخونه ساخته بودن و هركدوم با چهار چشم  از

مسافران این تونل استقبال میكردند....ومن همچون همیشه با لبخندی بر لب و

عارفه بانو با متانت و سنگینی همیشگی استقبال پر شورشون رو پاسخ دادیم...

(چقدر از لحن دائم التغییر حرفهای من خنده ات میگیره عارفه بانو...بیمار خنده

های توأم...بیشتر بخند)

دیگه باید جداشیم...خیلی وقته سوار اتوبوس نشدم...دلم برا قصه های اتوبوسی

تنگ شده....این خانوم به چی نگاه میکنه؟...نکنه رو پیشونیم چیزی نوشته؟...

نکنه مثل اون جواب سلام ،من دارم بلند بلند فکر میکنم؟!...نه بابا،لبهام

چفته همن!....آهان ! داره به این کتابه که محکم بغلش کردم نگاه میکنه...میترسه

خفه بشه...حق داره بیچاره...آخه آدم عزیزشو اینجوری بغل میکنه؟انقدر محکم که

خفه شه؟...حواست هست داری چیکار میکنی؟!

 

 

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

وگفتن که سگ من نبود!

ساده است ستایش گلی

چیدنش

واز یاد بردن که گلدان را آب باید داد!

ساده است بهره جویی از انسان

دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن

وگفتن که، دیگر نمی شناسمش!

ساده است لغزشهای خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

وگفتن که،من اینچنینی ام!

ساده است که چگونه میزییم

باری زیستن،سخت ساده است

وپیچیده نیز هم

 

« احمد شاملو »

 

 

 

* پرانتز دوم برا تو نبود عارفه بانوی من

پ.ن: زیاد حرف میزنم...میدونم...اینا واسه اینه که حرفای زیادی دارم...خیلیا فکر

میکنن حرفای نگفتشون همون سرمایه داشته شونو که دکتر شریعتی گفته ولی

زهی خیال باطل! خبر ندارن که یه مشت جنس بنجل جمع کردن تو انبارشون که

هیچی نمی ارزه !

ساده نوشتم مثل همیشه... ولی این بار پر از استعاره!

 

 

 

نوشته شده توسط قاصدک در سه شنبه 14 فروردین 1386 و ساعت 07:04 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ یکشنبه 19 فروردین 1386 و ساعت 03:04 ق.ظ