تبلیغات

ترنم دلتنگی - من بی تویی را دوست ندارم...

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

من بی تویی را دوست ندارم...

سلام

به زندگی فکر که میکنم ,اتفاقات ریز و درشت اما غیر منتظره و باور نکردنی جلوی

 چشمانم صف میکشند.به زندگی, به روزهایی که میگذرند فکر که میکنم میبینم همه

 زندگی من همه لحظه هایم ,لحظه های انتظارند!...لحظه های دلواپسی!....لحظه هایی

 با طعم ملس!...انتظار برای اتفاقی که نمیدانم چیست!...انتظار برای کسی که نمیدانم

کیست...انتظار...انتظار...انتظار برای شادیهای غیر منتظره ای که میدانم یک روز غافلگیرم

خواهند کرد!...من همه جوانی ام را به انتظار آینده ای سپری میکنم که نمیدانم زیباست

یانه...من همه این لحظه های انتظار را دوست دارم!!!...اشکهایی را که نمیدانم برای چه

سرازیر میشوند...تپیدن های دلی را که نمیدانم برای چه می تپد...من همه زندگی خود را

دوست دارم...

این روزها با قطعه شعری عاشقانه ,عاشق میشوم و با  اشک عجولی که چشمانم را

قلقلک میدهد به خنده می افتم...من با غم های خنده داری که خنده را از لبانم میدزدن,

میخندم ...میخندم...زندگی میکنم...من غمهای غم انگیز وخنده دار خود را دوست دارم...

این روزها دلتنگ میشوم...خسته از دلتنگی هایی میشوم که میدانم هرگز مجال ابراز

نخواهم داشت...که میدانم کسی از دیدن قاصدکی با پیام دلتنگی من ...

من همه دلتنگی هایم را دوست دارم...همه قاصدکها را...همه آدمها را...دوست دارم...

این روزها آسمان مهربانتر از همیشه است...تا تنهایی میخواهد سفت ومحکم در آغوشم

کشد...تا میخواهد از تنگی جا نفسم بگیرد ...صدای رعد آسمان بلند میشود! تا شاید من

وتنهایی از شرم حضور و نگاه آسمان , همدیگر را رها کنیم!...این روزها باران مهمان پنجره

اتاقم میشود تا با تنهایی تنها نمانم...من صدای شرشر باران را پشت پنجره اتاق کوچکم

دوست دارم...آسمان همیشه مهربان...تنهایی گاه مهربان و گاه نامهربان خود را دوست

دارم...این روزها میان هجوم حرفهایی هستم که سکوت را مهمان لبهای خاموش من

 کرده اند...

حرفهای زیادی که پشت لبهای خاموش من بست نشسته اند...انقدر زیاد ,انقدر محکم,که

هرچه از بیرون فشار می آورم نمیشود لبهایم را باز کنم...مثل صندلی هایی که برادرم

پشت در اتاقمان جمع میکردو من آن بیرون نه کسی را داشتم و نه زورش را که با فشار

درها را به درون باز کنم!...این روزها کسی را ندارم که انقدر محکم ومهربان باشد که بتواند

لبهایم را از هم بگشاید و از فشار حرفهای تل انبار شده پشت در, نجاتم دهد!...من این

سکوت اجباری... این بیکسی را دوست ندارم!!!

نوشته شده توسط قاصدک در دوشنبه 13 آبان 1387 و ساعت 05:48 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ دوشنبه 13 آبان 1387 و ساعت 07:21 ب.ظ