تبلیغات

ترنم دلتنگی - شکستنی شده ام اعتراف میکنم اما...

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

شکستنی شده ام اعتراف میکنم اما...

سلام

1-یه وقتایی ادم با زحمت زیاد از حرفاها وکلمات لباس میدوزه بعد خودشو میون اون

 لباسها جا میده و میره جلو چشم بقیه تا ببیننش!...یکی میاد نگاهش میکنه وهمه

توجهش به اون لباس وطرز دوختنشه..ایرادهای فنی میگیره..اینجاش بلند شده..پنسشو

 یک کم اونور تر زدی...نخت با پارچه ات نمیخوره...یا برعکس بهت میگه چقدر قشنگ و با

سلیقه دوختی...خیلی تمیز کار کردی هیچ نخ وپرز اضافه ای دیده نمیشه!...اینجور وقتا

بغض میکنی...دلت میخواد بهش بگی...من...من...من چی؟...چرا منی که توی این لباس

هستم رو نمیبینی؟؟؟...دلت میخواد بگی ولی نه بغض امونت میده نه فکر میکنی گفتنش

فایده ای هم داره!شاید باید دیگه مطمئن بشی که اگه دیدنی بودی اگه به چشم اومدنی

 بودی خودش میدید حالا که ندیده معلومه که نیستی!....اینجور وقتا با بغض میری کنج

تنهاییت ،همه لباساتو از تنت میکنی وتو دلت به هرچی حرفه ،به هرچی لباسه نفرین

میفرستی و ترجیح میدی لخت وعریون بدون حرف تو تنهایی خودت بمونی!

اون یکی دیگه که میاد شروع میکنه به تعریف از خودت...بهت میگه تو چشای خوشگلی

داری...مژه هاتو فر گذاشتن؟...الهی بگردم اون جوشهای چرکی چیه رو صورتت؟رفتی

دکتر؟...موهات که ریخته..چندتا تار موی سفید هم هست لای موهات..به خودت برس

 عزیزم!

اینجور وقتها به خودت میگی چقدر زحمت بیهوده کشیدی!...لباست لباس نبود...حتی

 ارزش نظر دادن نداشت...تو که خیاط نمیشی...همین لباس های ساده ای که همه تو

خوونه دارنو بپوش عمرت سر بیاد دیگه بچه!

حالا نوبت اون سومی است...وقتی لباستو پوشیدی و منتظر اومدن کسی شدی میاد

آروم وبا دقت بدون عجله برای رفتن تماشات میکنه...اینجاست که دلت به تاپ تاپ

میفته...سرخ وسفید میشی...هم یه شرم خوشگل لپاتو گل میندازه هم یه هراس

عجیب رنگ از چهره ات میگیره!!!

وقتی بهت میگه " تو " توی این "لباس ساده و زیبا" خیلی خوشگل دیده میشی...

میدونستی رنگ سبز لباست به چشمهای مشکی و پوست تیره ات خیلی میاد؟...

کاش قد دامنت یک کم کوتاهتر بود اینجوری قدبلندتر به نظر میای...گشادی لباست چاق

نشونت میده یه کوچولو تنگترش کن....وقتی اینارو میگه دنبال یه بغل مهربون میگردی تا

از خوشحالی های های گریه کنی...یه بغل مهربون مثل بغل خدا!..کاش خدا نزدیکتر بود!!!

...نه...نه...خدا که نزدیک هست...نزدیکتر از رگ گردن!....کاش من به خدا نزدیکتر بودم!!!

 

2-چند روزه دلم میخواد این شعر محمد علی بهمنی رو بلند بلند داد بزنم:

 

نشسته اند ملخهای شک به برگ یقینم

ببین چه زرد مرا می جوند ــ سبز ترینم!

 

ببین چگونه مرا ابر کرد ــ خاطره هایی ــ

که در یکایکشان ــ می شد آفتاب ببینم

 

شکستنی شده ام ــ اعتراف می کنم اما

زجنس شیشه عمر توام ــ مزن به زمینم

 

برای پر زدن ازتو ــ خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟

 

نمی رسند به هم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی ــ که من همیشه همینم

 

نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه 30 آبان 1387 و ساعت 11:53 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -