تبلیغات

ترنم دلتنگی - کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

سلام

تو گوشه ای نشسته ای و دلت گرفته....من گوشه ای نشسته ام و دلم گرفته...

او گوشه ای نشسته ودلش گرفته... ایوان ...پوست کشیده شب ...کسی چراغی

 برای فروغ آورد ودریچه ای که به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرد؟...من,تو,او...ما پرواز

 را به خاطر سپرده ایم نه؟

چشم های سرخ وباد کرده من...تن رنجور تو...سر دردناک او...دلهای شکسته و

ملتهب ما...پاداش یکرنگی و صداقت ما بود؟هست؟!

دلمان گرفته است...دل تو را عشقی ناتمام...دل او را عشقی شکسته، زخمی

 و به چرک نشسته...دل مرا غم زیبای تو،غم دردناک او و عشقی که آغازی

نداشته است تا پایان گیرد! شب تا سحر نجوا میکنیم...من باسقفی پر از ترک

....تو با دیوارهای اتاقی پر از تنهایی...او با در ودیواری که عطر تن کسی

را به خود گرفته است...عطری که بوی تلخ خیانت میدهد و دروغ!....او عشق

 را بالا می آورد هرشب....تو عشق را معنا میکنی هرشب...من تو را، او

را تماشا میکنم هرشب!...من برای تو گریسته ام...برای او ناله کرده ام تا

 صبح...او عکس چشمان خونبارم را گرفت وخندید....با خنده هایی که آوای

گریه را طنین انداز بود در تن خسته من!....تو برای من گریه میکنی؟میخندی؟

...برای من که روزهای تکراری را هر روز تکرار میکنم...برای من که پرنده ای

 نداشته ام پرواز را نشانم دهد...که دست گرمی نداشته ام که یادش نفسم

 را گرم کند و "ها"ی نفسهایم دستان یخ کرده ام را...برای من که دلم فریاد

 میخواهد....دلم گم شدن ....ناپیدا شدن از چشمان این شهر....

خسته ایم...من ،تو،او...ما...خسته از ازدحام شهر های بی عابر!....

از رفتنهای عابر های ساکن،گندیده و مرداب!...خسته ایم از حضور  قدکوتاهانی

 که قدشان به عشق نمیرسد...

سینه سینه حرف دارم برای گفتن ،برای نگفتن!...گفتن به تو،نگفتن به او....

 بغض اما، امانم نمیدهد...

 

" تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‌کنم هر شب

بدینسان، خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب

تبی این کاه را – چون کوه سنگین می‌کند – آنگاه

چه آتش‌ها که در این کوه بر پا می‌کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ... خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می‌کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می‌کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بیکسی «ها» می‌کنم هر شب

تمام سایه‌ها را می‌کِشم بر روزن مهتاب

حضورم را ز چشم شهر حاشا می‌کنم هر شب

دلم فریاد می‌خواهد – ولی در انزوای خویش

چه بی آزار، با دیوار – نجوا می‌کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب"               

                                                                                    «محمدعلی بهمنی»

 

 

نوشته شده توسط قاصدک در یکشنبه 8 دی 1387 و ساعت 10:32 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ - و ساعت -