تبلیغات

ترنم دلتنگی - دست خسته مرامثل کودکی بگیر...با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

دست خسته مرامثل کودکی بگیر...با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

" کمترین عدم یقین حتا در ناچیزترین امور،همیشه مایه دلنگرانی است"

                                                                               « فرانتس کافکا »

 

1)نمیدونم شاید خیلی مسخره است که هنوز فکر میکنم چیزی رو که پدرم می تونه

 ببینه من نمی تونم!...

شاید مسخره است که من احساس میکنم همه زندگیم شبیه یه خواب موقته که نباید

زیاد با اتفاقات خوب و بدی که توش میفته خوشحال یا ناراحت بشم!...

شاید خیلی مسخره است که خوابهای بد و خوبی که هر شب میبینم مهمترین موضوع

ساعتهای خوش زندگیم میشن!...

شاید خیلی مسخره است که من یک روز احساس میکنم هیچ کس،هیچ کس رو بین

 این همه سایه دوست ندارم و یک روز دیگه احساس میکنم عاشق همه آدمهایی هستم

 که میشناسم اما نمیشناسمشون!

شاید خیلی مسخره است که هر روز به اوج نا امیدی میرسم و اونجا داد میزنم : " اگه

خدا بخواد نفعی به تو برسونه دنیا نمیتونه جلوش وایسته! اگه بخواد ضررت برسونه دنیا

نمیتونه جلوشو بگیره! "1

شاید خیلی مسخره است که اون بالا داد میزنم: "خدایا،به تو پناه می برم از چیزی که از

تو بخوام که در موردش  هیچی نمیدونم "2 

داد میزنمو از اونجا پرت میشم توی دره زندگی ،وسط گلهای زرد و یکدست امیدش!

شاید خیلی مسخره است که من هنوز دست خدا رو احساس میکنم وقتی میاد و

مهره های سیاه و سفید  رو ،آدماشو ،جابه جا میکنه و توی شطرنج زندگی منو مات

خودش میکنه!!!

نمیدونم شاید خیلی مسخره است!...شاید خیلی مسخره است که من در مورد

هیچی مطمئن نیستم و همیشه نگرانم!!...نمیدونم شاید نوشتن اینها هم مسخره است!

نمیدونم....نمیدونم...

2)یک فاجعه ساده!

دوتا تار موی سفید لای موهام پیدا کردم!


1.سوره یونس،آیه 107

2.سوره هود،آیه47

3.عنوان از قیصر امین پور

 

نوشته شده توسط قاصدک در شنبه 5 اردیبهشت 1388 و ساعت 11:20 ب.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ شنبه 5 اردیبهشت 1388 و ساعت 11:56 ب.ظ