تبلیغات

ترنم دلتنگی - بی آرزویی

 
ترنم دلتنگی
 
 

 

بی آرزویی

1- دختر عمو مریض بود...تب میکرد هرشب...دکترا نمیتونستن بگن که چشه...

معلوم نبود دردش چیه....زنعمو بهم گفت دعا کنم براش...نه که خوب بشه بی دوا

و درمون...که فقط و فقط معلوم شه دردش چیه تا بگرده درمونشو پیدا کنه!....چه دعای

خوبی!....کاش معلوم میشد درد بعضیا چیه ! چی میخوان از جون آدم تا بشه درمونشونو

 پیدا کرد!....ندونستن و یقین نداشتن پدر آدمو در میاره!


پ.ن: عدم یقین حتی در ناچیز ترین امور مایه دلنگرانیست.......کافکا

2-آرزو..هدف...چیزهای قشنگین...شاید تنها معنی زندگی....به همه آرزوهام رسیدم...

بی  آرزویی، مرگه...کاش یه آرزوی خیلی بزرگ پیدا میشد برا این میت رو به موت!....

حالا بزرگم نشد نشد...کوچیکترهاشم میتونن اکسیژن باشن......

پ.ن:من دارم خفه میشم خدااااااااا


3- دفتر خاطرات خودمو که نه...دفتر خاطرات یکی دیگه رو که ورق میزنم انگاری یه چیزی

شبیه چنگال میاد این مخ منو میگیره میکشه...یه جوری میکشه که انگاری میخواد همه

رشته اعصابمو پاره کنه.این بغض لعنتی هم که انگارهمیشه دوست داره کال باشه ونرسه!


پ.ن:با همه نسیان تو گویی کزپی آزار من..خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند...شهریار


4-وقتی درخت در راستای معنی و میلاد

بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت

با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه

اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد

 

                                  (محمدرضا عبدالملکیان)
نوشته شده توسط قاصدک در پنجشنبه 28 مرداد 1389 و ساعت 12:20 ق.ظ [+]
ویرایش شده در تاریخ پنجشنبه 28 مرداد 1389 و ساعت 01:01 ق.ظ